تبلیغات
بیقرار یک قرار
با پوزش تاخیر قسمت آخر خاطرات دیدارم با رهبری عزیز در ادامه مطالب
(دستم به قلم نمی رود / مانده ام و یک جمله که شاید این جمعه بیاید، شاید...)

همه در سالن خودشان را آماده ی شنیدن صحبت ها ی این دانشجوکرده بودند. کنجکاو بودیم که بدانیم او چه حرف جدیدی دارد که این قدر اصرار به صحبت کردن دارد. امیدوار بودم تا شاید این یکی جبران همه را بکند ولی وقتی شروع کرد آب پاکی را روی دستمان ریخت و از همه کلی تر سخن گفت: نقش دانشگاه و ساخت تمدن...!

نمی دانم چرا به این راحتی وقت به این با ارزشی را همه از دست دادند و حرف جدیدی زده نشد. همه می خواستند از همه چیز و همه جا بگویند الا ازکم کاری خود دانشجویان و جشن های دانشجویی؛ راستی مگر ما خودمان چه کار شاقی را انجام داده ایم که الان توقع داشته باشیم هر چیز سرجای خودش باشد؟... حرفهای دانشجویان تمام شده بود و دیگر کاسه ی صبر همه برای شنیدن صحبت های آقا لبریزشده بود. 15دقیقه به نماز مغرب مانده بود که آقا بیاناتشان را آغاز کردند. در همین فرصت کم اشاره ای به صحبت های دانشجویان داشتند و پاسخهایی را هم بیان کردند. بعد نکاتی بسیار مهم وکلیدی را به عنوان راهبردهای دانشجویان بیان کردند:

-باید از روزی بترسیم که جوان و دانشجوی ما انگیزه ی طرح مسأله و سؤال نداشته باشد که به یاری پروردگار امروز این چنین نیست.

-رسانه ها باید به طور جدی به معرفی نخبگان علمی، اجتماعی و سیاسی بپردازند..

-اگرکسی به رهبری انتقاد یا مخالفتی با نظر رهبری داشت ضد ولایت فقیه نیست...

-روی کار آمدن دولت عدالت خواه کار شما جوان ها بود...

-دولت کنونی انصافا خدمتگزار، پرکار، با ارزش و صد در صد مورد اعتماد است...

- «سیدعلی خامنه ای» منظورش از هر جمله ای که می گوید دقیقا همان چیزی است که می گوید، آنچه نباید گفت را نباید گفت نه این که خلافش را بگوییم و بعد بخواهیم تاویلش کنیم به تفسیردیگری.

-تاکید بر پیگیری مستمر، عاقلانه و منطقی مطالبات و آرمان ها برای روشن شدن آینده ی محیط های دانشجویی...

-تاکید بر نخبه پروری سیاسی در کنار نخبه پروری علمی توسط تشکل های دانشجویی

-پرهیز دانشجویان از افراط و تفریط.

صدای اذان مغرب در حسینیه ی امام (ره) طنین انداز شد، آقا هم صحبت هایشان را با دعایی که نشان محبت وافرشان نسبت به جمع بود به پایان بردند: پروردگارا دانشجویان فرزندان من هستند، آ ن ها را به تو می سپارم...

سخنرانی که تمام شد در یک چشم به هم زدن دانشجویان خودشان را به آقا رساندند و اطراف ایشان حلقه زدند به طوری که محافظان به سختی توانستند آقا را تا جایگاه نماز همراهی کنند. یکی هم این وسط تیزبا زی درآورد و چفیه ی آقا را به عنوان تبرک گرفت (حتما مشهدی بود!)

در سه صف اول جانماز پهن شده بود، همه می خواستند صف های اول نماز بایستند.

بالاخره من هم هر جور بود خودم را در صف اول نماز جا دادم. بعد از نماز مغرب بود که تازه متوجه شدم تا چه حد جلو آمدم و حالا پشت همان پرده ی آبی بودم که همیشه دوست داشتم بدانم پشت آن چه خبراست خوب شد به جوابم رسیدم: 2 تا اتاق بود یکی اتاق صوت و یکی دیگر هم بسته بود. نماز مغرب که تمام شد از جا بلند شدم رفتم آخر صف جایی که سفره های افطاری را چیده بودند. می خواستم افتخار افطاری خوردن در کنار سفره ی آقا را ازدست ندهم، برای همین درست رفتم جایی که محل استقرار آقا بود. فکرکردم من خیلی زرنگم ولی دیدم ازما زرنگ تر هم از قبل نماز آنجا ایستاده اند ولی من یک فرقی داشتم و آن این که مشهدی گیری ام هم گل کرده بود! نماز عشا را که خواندم مشغول رایزنی و چک و چانه زدن با بچه های بیت شدم که «با این همه راه از مشهد آمده ایم اجازه بدهید کنار سفره ی آقا بشینیم، رفتم مشهد از طرف شما هم دعا می کنم و...

اصلا ما همشهری آقا هستیم و...

بالاخره، ا ز سفره ی چهارم کنار آقا شروع کردم به جلو رفتن تا سفره ی کنار آقا (اولین سفره) از این بهتر اصلا امکا ن نداشت چون درست فاصله دو قدمی جایگاه و رو به روی آقا بودم

(4-5 تا عکس خیلی تاپ از سایت آقا گرفتم که خیلی ماندگار شده برام . یک عکسم دوستام برام آوردن که همشهری جوان صفحه وسط کار کرده بود خیلی محشر بود من داشتم به آقا سلام و ارادت می دادم و ایشان پاسخ، تقریبا کادر دوربین بسته شده بود )

سفره ها خیلی مرتب آماده بود ولی تقریبا همه به رسم ادب منتظر بودند تا آقا تشریف بیاورند، این جا همه چی خیلی منظم بود یعنی من تا به حال این چنین نظمی را در پذیرایی ندیده بودم. بالاخره انتظار به سرآمد و آقا تشریف آوردند. قبل ازنشستن با جمع احوالپرسی کردند (من خوش به حالم شده بود چون هربارکه آقا به جمع نگاه می کردند به ایشان سلام و عرض ارادت می کردم و ایشان نیز ما را مورد لطف قرار می دادند. آقا قبل از این که افطار کنند سالن را از نظرگذراندند که همه غذا داشته باشند و بعد هم بسم ا...

این جا همه داشتند با غذاها بازی می کردند در اصل محو تماشای آقا بودند و از دیدن ایشان سیر نمی شدند.

لحظات آخر بود خیلی دوست داشتیم این لحظات طولانی تر بشود. آقا هم تقریبا در تمام طول افطاری مراجعه کننده داشتند و هرکدام یک چند دقیقه ای با آقا صحبت می کردند (نگذاشتند آقا افطاری را به راحتی بخورند)

دانشجوها تقریبا خیلی زود افطاری کرده بودند و آمده بودند جلو تا برای آخرین بار مولای خودشان را ببینند. آقا چند لقمه ای بیشتر نخوردند و افطاریشان تمام شد بعد هم بلند شدند با جمع خداحافظی کردند و از کنار ما رفتند....

حسینیه کم کم داشت خالی می شد. طیف ها ی فکری مختلف دانشجویی با هم مهربان شده بودند و کاری به تفاوت های فکری خودشان نداشتند... همه راضی بودند.

سفره ها را به دقت نگا ه کردم، نمی دانم چرا ولی این جا هیچ چیز اصراف نشده بود. بچه های بیت خوش آمد گویی خیلی خوبی داشتند. هر چند یکی ازسخت ترین روزهای کاری خودشان را پشت سرگذاشته بودند (یکی از محافظان می گفت همیشه دیدار آقا با دانشجویان مشکل ترین و سخت ترین روز کاری ماست)

کفش ها را پوشیدم و از حسینیه خارج شدم. صحبت های آقا را در ذهنم مرور می کردم...

*****************
راستی همیشه وقتی بر می گردم به اون دیدار فکر می کنم یا خیلی از دیدارهایی را که رهبری عزیزمان با جوانها، نخبگان، طلاب و ... می بینم افسوس می خورم که چرا واقعا چرا این بزرگوارانی که به نمایندگی ملت می رن صحبت کنن اینقدر خام و کلی گویی دارند البته از حق خارج نشیم برخی دیدارها خیلی خوب بود مثل دیدار دانشجویان همین امسال یا دیدار نخبگان حوزه در 2 سال پیش و ...
اللهم احفظ، وانصر و اید قائدنا امام الاخامنه ای، نائب المهدی(جانم به قربان قدومت آقا کی میایی؟!)



طبقه بندی: دست نوشته ها،
برچسب ها: رهبری، خاطرات،
دنبالک ها: بخش دوم خاطرات، بخش اول،
ارسال در تاریخ جمعه 6 اسفند 1389 توسط بی قرار