تبلیغات
بیقرار یک قرار
خاطرات دیدارم با آقا (بخش دوم)

توفیق افطار در محضر آقا

خاطرات دیدارم با آقا (بخش دوم)

ساعت از15:30گذشته بود. سالن تقریبا پرشده بود. می شد تخمین زد که600 نفر از سراسرکشور دعوت شده باشند. 2نفر هم از بین جمع برخاستند و پیش قدم شدند برای هماهنگ کردن دانشجویان درشعار دادن و تمرین قطعه شعری که ا ز قبل برا ی خواندن در محضر آقا آماده کرده بودند؛ «ای تو روح و روانم، یادت آرام جانم، با غم دوری تو، تا کی زنده بمانم، چشم انتظارم ای گل طاها طاقت ندارم، یوسف زهرا العجل مولا مولا مولا» و... همه داشتند این شعر را همخوانی می کردند. ا بتدا آهنگ خواندن زیاد جالب نبود. یکی از بچه ها آهنگ را تغییر داد این بار جمعیت خیلی بهترهمراه شد و خیلی سریع با همان آهنگ جدید شروع به خواندن کرد. هرلحظه که به دیدار نزدیک می شدیم شور و اشتیاق جمع هم بیشترمی شد. خبرنگارها با دوربین هاشان داشتند به شکار لحظه های ناب می رفتند و منتظر یک سوژه ی خوب بودند. همه منتظر ورود آقا بودیم. آن شور و حال خاص را الان دیگر می شد توی شعارها به خوبی حس کرد: ای رهبر آزاده آماده ایم آماده، ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند، علمدار ولایت دانشجویان فدایت و... لحظه ها به کندی سپری می شد. تقریبا ساعت 16 شده بود. شور و اشتیا ق دیدن مولا و نائب امام عصر (عج) در چشمان دانشجویان خود نمایی کرد. چشم ها به درب سمت راستی بیت بود...

حالا شعارها عوض شده بود « ا ی فرزند فاطمه منتظر تو هستیم». از هجوم دوربین ها به سمت درب سمت راست حسینیه می شد حدس زد که آقا در حال ورود هستند.

همه سرپا ایستاده بودند من وسط سالن بودم ولی نمی دا نم چه جوری با موج حرکت دانشجویان تا اولین صف جایگاه کشیده شدم.

 آقا وارد شدند سالن سراپا شور شده بود. همه خیلی هماهنگ بودند: صلی علی محمد، بوی خمینی آ مد / ا ی رهبر آزاده آماده ایم آماده            

ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند / وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد / ارتش دنیا نتواندکه جوابم دهد

همه شعارمی دادند، هیچ کس ساکت نبود. اشک شوق را می شد روی گونه های جمع به راحتی دید. برای لحظاتی همه از پرستیژ دانشجویی خارج شده بودند و بدجوری داشتند ابراز احساسات می کردند. در نگاه جمع می شد نهایت عشق و محبت به مقتدا را دید.

 آقا روی صندلی مستقر شدند؛ ولی جمعیت هنوز یک پارچه شور و هیجان بود. کم کم به ترتیب شروع کردیم به نشستن. بعد شعری را که تمرین کرده بودیم خواندیم... اینجا صحنه هایی پدید آمد که شاید باید می بودید تا باورکنید صحنه هایی که من ندیدم از تلویزیون هم پخش بشود...

جمع شعر می خواندند همراه با آن اشک می ریختند. خالصانه ترین اشک ها را بعضی ها هم نتوانستندخودشان را نگه دارند و بی خیال بقیه و دوربین ها بلند بلند، با چشمانی دوخته به آقا گریه می کردند. جمعیت کم کم آرا م شدند. مسعود کریمی نفر اول مسابقا ت قرآن دانشجویی و حافظ کل قرآن آیاتی را از سوره ی فتح و نصر قرائت کرد. مجری هم خوش آمد گفت و بعد از نمایندگان دانشجویان دعوت کرد که به پشت تریبون بیایند. (هر کدام 5 دقیقه وقت داشتند؛ ولی چه کسی بود که این وقت را رعایت کند؟) تقریبا 11 نفر فرصت پیدا کردند به نمایندگی از 7 میلیون نفرصحبت کنند افسوس که حرفهای دانشجویان تکرار مکررات گذشته و بیشتر شبیه خواندن بیانیه بود. چیزی که مطمئنم نه مورد رضایت کامل رهبری است نه خود مردم. خود آقا هم دوست دارند بسیاری ا زحرفها ومشکلا ت را از زبان این قشر جامعه بشنوند ؛ تجربه نشان داده هر وقت دانشجویان صحبتهای خودشان را صریح تر بیان می کنند آ قا خوشحال تر می شود و درباره ی آن چند جمله ای صحبت می کنند. در همین دیدار هم حرفهای مهم تر را یادداشت کردند و چند جمله ای را به آن اختصاص دادند.

صحبتهای دانشجویان بعضا حاشیه هایی هم داشت:

-نماینده ی انجمن های مستقل خیلی باشور و حرارت صحبت می کرد و             یک جا هم از فراگیرشدن شعار «مرگ بر آمریکا » در سراسرجهان گفت که                    در این جا شعار مرگ بر آمریکا تمام سالن را پرکرد.

-هرکدام از دانشجویان پس از صحبت به بهانه ی تقدیم مطالب خودشان به محضر آ قا مشرف می شدند و دست آقا را هم می بوسیدند.

-وقتی صحبت های هشت نفر از دانشجویا ن تمام شد مجری برنامه از آقا درخواست کرد که بیانات خودشان را شروع كنند. ولی آقا گفتند اگر هنوز کسی هست که باید صحبت کند بیاید. با این حرف، چندین نفر ازجمعیت دست بلند کردند؛ آقا هم به خنده گفتند: نه این ها که وسط جمعیت نشسته اند بلکه آن هایی که از قبل وقت گرفته اند. برای همین مجری مجبور شد اسم دو نفر دیگر را هم بخواند. بعد از این دو نفر باز هم آقا به دانشجوی پسری که از بین جمعیت اصرار زیادی به صحبت داشت اجازه دادند تا بیاید و حرف هایش را بگوید. (او و چند نفر دیگر از رفقایش همگی دست بلند کرده بودند تا بالاخره یکی از بین آنها برود و صحبت کند)

همه در سالن خودشان را آماده ی شنیدن صحبت ها ی این دانشجوکرده بودند. کنجکاو بودیم که بدانیم او چه حرف جدیدی دارد که این قدر اصرار به صحبت کردن دارد. امیدوار بودم تا شاید این یکی جبران همه را بکند




طبقه بندی: جزوات و مقالات،
برچسب ها: دیدار، بیت رهبری،
دنبالک ها: بخش اول خاطره،
ارسال در تاریخ سه شنبه 5 بهمن 1389 توسط بی قرار