تبلیغات
بیقرار یک قرار
داستان سیستان 2 !! (یک روز با ره بر)

به اونهایی که تا الان بیت آقا نرفتن توصیه می کنم حتما بخونن

ترم 5 دانشگاه بود که توفیقی حاصل شد ماه مبارک رمضان دیدار خیلی شیرینی با حضرت آقا در جمع دانشجویان داشته باشم دیداری که سراسر عشق بود وصفا
 با رندی یکی از بچه ها هم افطار یک قدمی آقا صرف شد و ... (چند تا عکس هم دارم)
 این خاطرات را تو 3 بخش میارم امید مقبول باشه همه هوایی بشیم... البته فرداش به شکل جالبی با دکتر احمدی نژاد نیز دیدار داشتیم(اونوقت که خیلی گل بود) که شاید قسمت چهارم اون رو بنویسم ...

( قسمت اول در ادامه مطالب)
داستان یک قرار(1)

با یکی از رفقا توی کتابخانه ی دانشکده بودم كه از بیت رهبری تماس گرفتند که اسامی تان را برای دیدار با مقام معظم رهبری در افطاری دانشجویی ماه مبارک رمضان بدهید.

رهبری همه ساله در ماه رمضان 5 نوبت افطاری با جامعه ی قاریان، شعرا، مسؤولان، اساتید و دانشجویان دارند که مهمترین و صریح ترین و صمیمانه ترین آنها با دانشجویان است که نمایندگان تشکل های دانشجویی و نخبگان سراسر کشور به نمایندگی از تمامی مردم ایران بدون هیچ واسطه ای با آقا دیدار می کنند...

بعد از ظهر دوشنبه یک روز قبل دیدار با 6 نفر ازدوستان دانشجو با قطار به تهران رفتیم. پیش بینی می کردیم که ساعت 3 صبح به تهران برسیم. تقریبا 5/11 ساعت توی راه بودیم که البته یک لحظه از آن را هم نخوابیدیم، دلیلش هم معلوم است؛ وقتی چند تا دانشجو دور هم جمع بشوند اینقدر از مسائل مختلف حرف می زنند که نوبت به خواب نمی رسد، به خصوص این که دیدار به این مهمی هم در پیش باشد.

به محض رسیدن به تهران طبق برنامه ریزی که کرده بودیم یک راست رفتیم خانه ی یکی از رفقا که درخیابان کناری بیت رهبری بود، ولی چون صبح خیلی زودی بود، تصمیم گرفتیم اول چند قدمی توی خیابان پاستور خیابان جمهوری را ه برویم. داشتند خیابان پاستور را که خیابان کم عرضی با درختان بزرگ است خط کشی می کردند. سکوت دلنشینی خیابان را فراگرفته بود. جوی های اطراف خیابان هم پر آب بودند (به عکس مشهد) گه گاه هم یک قوطی که توی جوی آب غوطه ور بود سروصدا می کرد... چند تا دکه ی بازرسی با چند تا مامور توی خیابان های اطراف بود... هیچ کس هم به ما نگفت این وقت شب چی می خواهید یا از کجا آمده اید. راستش این اولین باری بود که آمدم بیت رهبری و خیابانهای اطراف آن را می دیدم. قبل از آن همیشه تصور می کردم تا شعاع چند کیلومتری کلا در اختیار بیت باشد و آن دور و بر اصلا منطقه ی مسکونی نباشد ولی وقتی خانه ها و مغازه های اطراف را دیدم و بالاخص فردا که دیدم زندگی راحت و عادی که در آن اطراف جریان دارد، خیلی تعجب کردم. حتی یکی از بچه ها که چند سال آن جا زندگی می کرد یک مغازه را نشان داد وگفت برادر این آقا چون جزء منافقین بوده، چند سال قبل اعدام کرده اند، برای همین محافظین بیت خیلی سعی کردند او را از آنجا دور کنند ولی وقتی آقا متوجه شدند دستور دادند که به هیچ کس کاری نداشته باشند (پس حالا معلوم شد دلیل این همه جنب و جوش در این منطقه چیست؟) هرچند مطمئن بودم هیچ چیزی از دید محافظان بیت مخفی نمی ماند.

بالاخره نیم ساعت مانده به اذان صبح تهران، رفتیم خانه همان دوستی که اشاره کردم. نزدیک سحری رفتیم تا بنده خدا که خیلی هم مهمان نواز بود بدخواب نشود. تا صبح 3 ساعتی آنجا استراحت کردیم. بعدش رفتیم کارهایمان را انجام دادیم و قرار شد برای نماز ظهر برویم بیت رهبری؛ هم برای دریافت کارت های دیدار و هم اقامه ی نماز به امامت ولی امر مسلمین جهان (توضیح این که آقا در ماه مبارک نماز ظهر را خودشان اقامه می کنند).

اذان ظهر درخیابانهای اطراف بیت به معنویت می افزود. همه داشتند سریع ترحرکت می کردند تا فیض حضور در نمازجماعت به امامت آقا را از دست ندهند. ما هم از درب خیابان جمهوری داخل مجموعه ی بیت رهبری شدیم. تلفن های همراهمان را تحویل دادیم و بعد از گذشتن از 2 ایستگاه بازرسی، وارد حسینیه ی امام خمینی (ره) شدیم. همان جایی که برای همه ی ماخیلی آشنا است. حداقل از طریق تلویزیون0 بارها تصاویرآنجا را دیده ایم. پرده ی آبی معروف سن، نورافکن ها و سیستم های صوت فراوان و بیشتر از همه، موکت زیر پایمان جلب توجه می کرد؛ چون به راحتی می شد زمین را لمس کرد... حسینیه پر شده بود. بیرون را هم موکت کرده بودند تا آنهایی که داخل جا نشده اند از فیض حضور بی بهره نمانند. نماز شروع شد و ما همه نمازمان را پشت سر نایب برحق امام زمان (ع) خواندیم. بعد نماز عصر هم اغلب نمازگزاران مشتاق دیدار آقا به سمت جلو رفتند تا بتوانند دیداری با حضرت آقا داشته باشند. عقربه های ساعت داشت نزدیک شدن زمان دیدار را نشان می داد: 14:30 تقریبا تعداد زیادی ازدانشجویان جلوی در بیت رهبری (ازطرف خیابان فلسطین) جمع شده بودند. داخل بیت 3 تاکانکس مستقرشده بود تا موبایل و وسایل دانشجویان را تحویل بگیرد. جلوترهم یک کفشداری بزرگ بود که تعدادی سرباز، مامور دادن شماره پلاستیکی و گرفتن کفش ها بودند. قبلش هم کفشهایشان را توی پلاستیک هایی می کردند که معلوم بود چندین بار استفاده شده و مجدد تمیز شده بود تا خدای ناکرده اسراف در مصرف نشود (یاد اسرافهای خودم افتادم). چیزی که همان ابتدای ورود به بیت رهبری جلب توجه می کرد خوش برخوردی پا سداران بیت بود که هم وظیفه ی خوش آمدگویی، بازرسی و هم نظم بخشی به سالن را برعهده داشتند. این مراسم هم مثل سایرمراسمات داخل حسینیه ی امام خمینی برگزار می شد. حسینیه نسبت به نماز ظهر تغییراتی داشت ازجمله این که محیط توسط تعدادی پارتیشن سفید رنگ به 2 قسمت تقسیم شده بود. قسمت شمالی داشت آماده می شد. برای چیدمان سفره ی افطار و قسمت جنوبی هم توسط میله ها به 2 بخش مجزا برای خانم ها سمت راست سالن وآقایان سمت چپ سالن تفکیک شده بود. در جنوبی ترین بخش سالن هم سکویی نیم متری با یک صندلی ویک میکروفن درکنار پرچم همیشه سبز ایران وجود داشت که ازجایگاه حضور آقا حکایت می کرد. راستش خیلی دلم می خواست آن طرف پرده ی آبی پشت سرآقا را ببینم. سمت راست سالن هم برای صحبتهای دانشجویان یک تریبون گذاشته بودند. همه چیز برای یک دیدار صمیمانه و صریح آماده بود....




برچسب ها: بیت رهبری، دیدار،
ارسال در تاریخ جمعه 1 بهمن 1389 توسط بی قرار