تبلیغات
بیقرار یک قرار

"مبشر صبح"

عزیز ما ، ای وصی امام عشق ! آنان كه معنای "ولایت " را نمی دانند در كار ما سخت درمانده اند ، اما شما خوب می دانید كه سر چشمه این تسلیم و اطاعت و محبت در كجاست. خودتان خوب می دانید كه چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن كه روز به دیدار شما آمدیم ، سر در بغل شما پنهان كنیم و بگرییم .
ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما باز یافتیم . لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شكست . سر ما و قدمتان ، كه وصی امام عشق هستید و نایب امام زمان (ع)

دنباله این نوشته عاشقانه در ادامه مطالب...

دل نوشته شهید آوینی پس از دیدار با امام خامنه ای

مطلبی كه خواهید خواند پس از دیدار هنرمندان حوزه هنری با رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، در آبان‌ماه 1368 نگارش یافته و در شماره آذرماه 1368 ماهنامه‌ «سوره» به چاپ رسیده است.

دیدیم كه می شناسیمش ……..و تصویرش را از پیش در خاطر داشته ایم. دیدیم كه می شناسیمش، نه آن سان كه دیگران را…… و نه حتی آن سان كه خود را. چه كسی از خود آشناتر ؟ دیده ای هرگز كه نقش غربت در چهره خویش بیند و خود را نبشناسد؟
دیدیم كه می شناسیمش، بیش تر از خود … تا آنجا كه خود را در او یافتیم، چونان نقشی سرگردان در آبگینه كه صاحب خویش را باز یابد و یا چونان سایه ای كه صاحب سایه را …… و از آن پس با آفتاب خود را بر قدمگاهش می گستر دیم و شب كه می رسید به او می پیوستیم.
آن صورت ازلی را چه كسی بر این لوح قدیم نقش كرده بود؟ می دیدیم كه چشمانش فانی است ، اما نگاهش باقی، می دیدیم كه لبانش فانی است ، اما كلامش با قی. چشمانش منزل عنایتی ازلی و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش... چه بگویم ؟ كاش گوش نامحرمان نمی شنید .
پهندشت "حدوث " افقی بود تا "طلعت ازلی " او را اظهار كند و "زمان فانی "، آینه ای كه آن "صورت سرمدی را دیدیم كه می شناسیمش، و او همان است ، كه از این پیش طلعتش را در آب و خاك و باد و آتش دیده ایم، در خورشید آنگاه می تابد، در ابر آنگاه كه می بارد،در آب باران آنگاه كه در جست و جوی گودال ها و دره ها برمی آید ،در شفقت صبح ،در صراحت ظهر درحجب شب در رقّت مه و در حزن غروب نخلستان، در شكافتن دانه ها و در شكفتن غنچه ها ... در عشق پروانه و در سوختن شمع.
دیدیم كه می شناسیمش و آن "عهد " تازه شد. شمع میمرد و پروانه می سوزد تا آن عهد جاودانه شود، عهدی كه آتش او با بال های ما بسته است .دیدیم كه می شناسیمش و دوستش داریم ،آن همه كه آفتابگردان آفتاب را ، آن همه كه دریا ماه را... و او نیز ما را دوست میدارد ، آن همه كه معنا لفظ را.
دیدیم كه می شناسیمش ،از آن جاذبه ای كه بالها را بسوی او می گشود ،از آن قبای اشك كه بر اندامش دوخته بود، از آنكه می سوخت و با اشك از چشمان خویش فرو میریخت و فانی می شد در نوری سرمدی ، همان نوری كه مبدآ ازلی ادم و عالم است و مقصد ابدی آن. آب میگذرد، اما این نقش سرمدی فراتر از گذشتن بر نشسته است . چشمانش بسته شد،اما نگاهش باقی ماند ، دهانش بسته شد ،اما كلامش باقی ماند.
زمین مهبط است، نه خانه وصل. در این جا نور از نار می زاید و بقا در فنا است و قرار در بی قراری. زمین معبر است و نه مقر... و ما می دانستیم .پروانه ای دوران دگردیسی اش رابه پایان برد و بال گشود و پیله اش چون لفضی تهی از معنا ، از شاخه درخت فرو افتاد . رشته وحی گسست و ما ماندیم و عقلمان. عصر بینات به پایان رسید و ان اخرین شب ، دیگر به صیح نینجا مید .در تاریكی شب ، سیر سیركی نوحه غربت را زمزمه میكرد. خانه، چشم بر زمین و اسمان بست و در ظلمت پشت پلك ها یش پنهان شد. پرده ها را آویختیم تا چشمانمان به لاشه سرد و بی روح زمین نیفتد و درخود ما ندیم و یتیمانه گریستیم.
دیری نپایید كه ماه بر آمد و در آینه خود را نگریست و شب پرك ها بال به شیشه كوفتند تا راهی به دشت شناور در ماهتاب بیابند.
عزیز ما ، ای وصی امام عشق ! آنان كه معنای "ولایت " را نمی دانند در كار ما سخت درمانده اند ، اما شما خوب می دانید كه سر چشمه این تسلیم و اطاعت و محبت در كجاست. خودتان خوب می دانید كه چقدر شما را دوست می داریم و چقدر دلمان می خواست آن كه روز به دیدار شما آمدیم ، سر در بغل شما پنهان كنیم و بگرییم .
ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما باز یافتیم . لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شكست . سر ما و قدمتان ، كه وصی امام عشق هستید و نایب امام زمان (ع)




طبقه بندی: امیر قافله عشق،
ارسال در تاریخ جمعه 20 فروردین 1389 توسط بی قرار